کانال تلگرام اخبار نظام وظیفه آویژه

برای دسترسی آسانتر به مطالب سایت به کانال تلگرام روانشناسی آویژه بپیوندید (کلیک کنید).

اینستاگرام آویژه

مطالب ما را در اینستاگرام دنبال کنید ( کلیک کنید)

همسرت به خانوادت بی احترامی میکنه؟ چیکار باید کرد!

چگونه با بی احترامی به خانواده همسر برخورد کنیم؟
4.1/5 - (17 امتیاز)

بی احترامی مرد به خانواده زن و بی احترامی زن به خانواده همسرش همیشه یکی از کلیشه های دعواها و کشمکش های زندگی زناشویی بوده است. زن و شوهر خیلی اوقات برای پایین بردن شآن همسرشان سعی می کنند که خانواده او را تخریب کنند اما نمی دانند که با بی احترامی به خانواده همسرشان خودشان را نیز به پایین می کشند زیرا در هر صورت همسرشان انتخاب آن ها بوده است و با توهین و تحقیر انتخاب خود را نیز زیر سوال می برند.

بی احترامی به خانواده همسر همیشه یکی از بدترین راه ها و موضوعات ممکن برای بحث و جدل بوده است. اگر چنین چیزی را از سوی همسرتان مشاهده کردید باید هر چه سریع تر سعی کنید که متوقفش کنید زیرا بی احترامی در هر دعوا شدید تر خواهد شد تا جایی که دیگر نمی توانید همسرتان را تحمل کنید و مجبور هستید بین او و خانواده اتان انتخاب کنید که مطمئنا بسیار سخت خواهد بود.

علاوه بر این اگر شما یکی از آن افرادی هستید که به توهین و بی احترامی به خانواده همسرتان عادت دارید باید بگویم که با هر دعوا خودتان را به یک زندگی مشترک سرد و بی روح نزدیک تر می کنید.

در ادامه چند راهکار مشاوره خانواده برای مقابله با توهین و بی احترامی همسر به خانواده اتان آورده ایم.


بیشتر بخوانید:  با خانواده شوهر باید چگونه رفتار کنیم؟


رازهای خانواده اتان را بازگو نکنید
عواقب توهین و بی احترامی به خانواده همسر

1. رازهای خانواده اتان را بازگو نکنید

درست است که زن و شوهر نباید چیزی را از یکدیگر مخفی کنند ولی این موضوع به رازهای دیگران مربوط نمی شود حتی اگر آن افراد اعضای خانواده خودت باشند. به طور مثال اگر خواهرت به تو چیزی می گوید نیازی نیست آن را با همسرت در میان بگذاری. همیشه باید سعی کنی میان همسر و خانواده ات یک فاصله ای را حفظ کنی. گاهی اوقات برخی از افراد تصور می کنند که اگر رازهای دیگران را به همسرشان بگویند باعث می شود که جلوه بهتری جلوی او داشته باشند در صورتی که این موضوع کاملا اشتباه است و در این جور مواقع تصور همسر شما از شما یک آدم خبر چین و دهن لق خواهد بود.

از این موقع نیز او سعی می کند تا از دیگران پیش شما کمتر صحبت کند زیرا تصور او این است همانطور که شما رازهای خانواده ات را پیش او بازگو می کنید ممکن است رازهای او را نیز پیش خانواده اتان بازگو کنید.

بنابراین اگر می خواهید که در دعواهایتان همسرتان کمتر به خانواده شما بی احترامی کند خودتان زمینه اش را فراهم نکنید!!! وقتی شما مرتبا در مورد مشکلات و یا کمی و کاستی های زندگی خانواده اتان با همسرتان صحبت می کنید در آینده او از این مسائل ممکن است سو استفاده کند و با همان ها شروع به توهین و تحقیر خانواده شما کند.


بیشتر بخوانید: حمایت از همسر در مقابل خانواده باید چگونه باشد؟


دلیل بی احترامی همسرتان بیابید
نحوه برخورد با بی احترامی های خانواده همسر

2. دلیل بی احترامی همسرتان بیابید

توهین و بی احترامی به خانواده همسر مسئله ای نیست که با گذر زمان بگویید درست می شود بلکه باید به طور جدی به این قضیه نگاه کنید و سعی کنید حتما این موضوع را بین خودتان و همسرتان حل کنیدراهکار و همسرتان مدیریت روابط با خانواده همسرش را بیاموزد.

رو راست با او صحبت کنید و بپرسید که دلیل اینگونه رفتارها و توهین ها چیست. آیا توسط یکی از اعضای خانواده شما مورد بی احترامی قرار گرفته است و یا این که از صحبت هایی که شما در مورد خانواده اتان می کنید این موضوع را برداشت کرده است که آن ها قابل احترام نیستند و یا این که به هیچ کدام از این موضوع ها ربطی ندارد و او ذاتا یک آدم بی ادب است که هیچ گونه احترامی برای دیگران قائل نیست که اگر این باشد شما باید در انتخاب این شخص به عنوان همسرتان در جایگاه اول تجدید نظر کنید. معمولا اگر بی احترامی جزو صفات یک شخص باشد علاوه بر بی احترامی به خانواده همسر به دیگران نیز بی احترامی می کند و با کمی دقت در رفتارش می توانید این موضوع را متوجه شوید.

اگر مورد بی احترامی یکی از اعضای خانواده اتان قرار گرفته است سعی کنید از او عذرخواهی کنید. هربار که اسم آن شخص به میان می آید سعی کنید یک نکته مثبت از او بازگو کنید ولی مراقب باشید هیچ گاه طرف او را نگیرید زیرا در این صورت همسر شما به سرعت پرخاشگر می شود و اوضاع از اینی که هست وخیم تر خواهد شد.


بیشتر بخوانید: چکار کنیم اختلاف با باجناق به یک دردسر بزرگ تبدیل نشود!


3. شما نباید مقابله مثل کنید

توهین مرد به خانواده زن معمولا بیشتر اتفاق می افتد تا توهین زن به خانواده مرد. در هر صورت اگر همسر شما شروع به توهین به خانواده شما کرد به هیچ  عنوان شما شروع به توهین به خانواده او نکنید. وقتی شما شروع به توهین به خانواده همسرتان می کنید به طور واضح به او اعلام جنگ می کنید و این موضوع تنها رابطه میان شما را خراب تر می کند. علاوه بر این اگر جواب بی احترامی های او را با توهین و بی احترامی بدهید به طور ناخودآگاه به او می گویید که هر چه را که در مورد خانواده شما گفته است حقیقت داشته است و به مرور زمان باور می کند که حرف هایش در مورد خانواده شما حقیقت دارد.

اجازه نده به شما بی احترامی را تحمیل کند
بی احترامی شوهر به زن در جمع

4. اجازه نده به شما بی احترامی را تحمیل کند

همانطور که در قسمت قبل گفتیم که نباید شما هم توهین کنید و باعث ادامه دعوا و بحث بشوید از طرفی دیگر نباید بگذارید زور گویی و توهین بی جا برایش تبدیل به عادت بشود. به محض این که اجازه دادید هر چه می خواهد بگوید و شما سکوت کنید باید سرد شدن رابطه اتان را نیز قبول کنید. خانواده شما قسمت جدانشدنی از زندگی شما هستند و همسر شما حق ندارد که آن ها را از شما بگیرد.

به او توضیح بدهید که رفتارش چقدر بر روی شما تاثیر منفی دارد. به او بگویید که در شرایط مختلف او را حمایت کرده اید و حالا توقع دارید که برای شما جبران کند. به احتمال زیاد حتی اگر به روی خودش هم نیاورد همسر شما از رفتارش خجالت زده خواهد شد و سعی می کند در آینده این اتفاق رخ ندهد. چیزی که به شما اطمینان می دهد با دعوا و جر و بحث به آن نمی رسیدید!

درباره بی احترامی با خانواده ات صحبت نکن
توهین مرد به خانواده زن

5. درباره بی احترامی با خانواده ات صحبت نکن

بی احترامی و توهین شوهر به خانوده زن نبست به توهین زن به خانواده شوهر شایع تر است. یکی از اشتباهاتی که زن ها در این جور مواقع می کنند این است به سرعت صحبت های شوهرشان را به خانواده اشان می گویند. همین موضوع باعث می شود که به طور ناخودآگاه خانواده شما در برابر شوهرتان جبهه گیری کند و واقعا به او بی احترامی کنند. طبیعتا این موضوع کار را بدتر خواهد کرد و مطمئن باشید از این پس شما مشکلات بیشتری خواهید داشت. برای اکثر والدین غیر ممکن است که بتوانند بی احترامی داماد را تحمل کنند بنابراین هر چه کمتر بدانند رفتار بهتری نشان خواهند داد.

به طور کلی همیشه پیشنهاد می شود تا جایی که می توانید مشکلات را بین خودتان و همسرتان حل کنید ولی واقعیت این است گاهی اوقات مشکلات آنقدر پیچیده می شوند که نمیتوانید به تنهایی از عهده آن ها بر بیایید. در اکثر مواقع مشاورین پیشنهاد می کنند که به خانواده ها مراجعه کنید و مشکل را با آن ها در میان بگذارید اما در این مورد این کار به هیچ عنوان پیشنهاد نمی شود زیرا در این صورت شما فقط تعداد نفرات طرفین دعوا را بیشتر کرده اید. وقتی نتوانستید مشکل توهین و بی احترامی همسرتان به خانواده اتان را با روش هایی که در بالا گفته شد حل کنید، بهترین کار ممکن کمک گرفتن از یک مشاور  خانواده با تجربه است. یک مشاور خوب می تواند راهکار های مناسبی را به شما نشان دهد تا بتوانید تنش را از زندگی اتان دور کنید.

براي مشاوره در زمينه همسرت به خانوادت بی احترامی میکنه؟ چیکار باید کرد!

از مشاورين مشاوره خانواده و روانشناسي آويژه از سراسر کشور

با 09353000102 تماس بگيريد

همه روزه از ساعت 8 صبح تا 1:00 شب 

حتي ايام تعطيل

 

نظرات

- 116 نظر:

  1. سلام من ۲۳سالمه با شوهرم ۶سال دوست بودیم ایشون از قبل منو تواین شیش سال میشناخت من خانوادم پدرم جانباز کلا خیلی سادس و مادرمم مثل خودش اصلا تو هیچی دخالت ندارن من قبل نامزدم دوس پسر داشتم و نامزدم ایناررو میدونست از همچی خبر داشت از خانوادم از خودم تو دوستیم باهم بحث میکردیم ولی من فکر کردم اگه زنش بشم میفهمی دوسش دارم خوذمو بهش ثابت میکنم ما الان ۸ماه نامزدیم ولی شوهرم به کسی تبدیل شدکه من اصلا نمیشناسمش اصلا همش به به من گیر میده منو تحقیر میکنه منو میزنه خانوادمو تحقیز میکنه حتا من دختر بودنمو اوایل عقذم از دست دادم و الان دیه اصلا یه جوری شد سمتم نمیاد میگه خانوادش از خانوادم خجالت میکش میگن پسزمون رفته از چه خانوادی دختز گرفته من اصلا نمیفممش هس میکنم از من بدش میاد منو مقصز میدونه و من نمیدونم چیکار کنم به خانوادش ایا بگم که چرا همچین حرفایی میزنید اخ همش خانواد منو خانوادمو مقایسع میکنن و باعث شدن شوهرم اینجوری شه البته اینم بگم خودش بدبین و یه دندع و خیلی ادمو تحقیر میکنه

  2. سلام.مادرشوهرمن ازدخالتهاوفضولی رواز حدگذروند.۷سال عقدبودیم.منوداغون کردشوهربی عرضه منم که هیچی.
    توعروس کشون ،گلای ماشینمون روکندن اقوام من بودن،مادرشوهرمم توماشین مابود،
    گفت الهی گل سرقبرشون بشه
    به نظرتون شب عروسی میشد دیگه طلاق گرفت؟
    نمیشد .به خدا که دلم خواست بهش بگم الهی که سرقبرخودت درخت بذارم پدرسگ بی پدرمادر آشغال سگ پدر،ولی نتونستم نتونستم کاشکی میزدم توسرش وپسرش رومیذاشتم میرفتم ،اونوقت خودش بایدعروس پسرش میشدوجای عروس رومیگرفت .

  3. سلام من 9سال ازدواج کردم ی دختر هفت ساله دارم متاسفانه پدر وبرادرمو از دست دادم شوهرم کلا کارش شده گفتن پدر سگ و حرومزاده یا نداشتن داداشمو که پشت و پناه نداری خیلی آزارم میده واقعا نمیدونم بخاطر دخترم تحمل کنم یا نه واقعا تحمل توهین ندارم

    1. 6 ساله با یه دختری که از فامیلهای دور پدریم هست ازدواج کردم! دختری به ظاهر مهربان و امروزی! بعد از عقد فهمیدم با مادرش و برادرکوچکترش(همین سه نفرند و پدرش رو تو سه سالگی از دست داده). دائما در جنگ بودند و برای همین دوران عقد بیشتر خونه ما بود تا خونه خودشون و دائما از خوبی خانواده من میگفت. بعد عروسی جنگ و جدلهاش با خانواده خودش ادامه داشت و مادر خودش رو زد و از خونه بیرون کرده بود! هرچی گفتم نکن گوش نمیداد!!و….بعد تولد بچه امون گیرهاش به خانواده من شروع شد! چرا خواهرت….چرا برادرت….چرا مادرت….من دیگه ماهی یه بار میام خونشون! من نمیام! آنها نیان! اسم نبر ازشون! و…و منم چشم به خاطر بچه ام!!فحش و آبروریزی تو در و همسایه که بماند!! هیچ تاریخی رو فراموش نمیکنم از تولد گرفته تا سالگرد عقد و عروسی تا حتی ولنتایم!! اینه قسمت من و سرنوشت من که باید به خاطر بچه فحش و توهین و ابروریزی تحمل کنم؟!!!!!!!!!!!!! تا به کی؟؟؟ زنها موجودات عجیبی هستند!!

    2. من خانواده زنم به هیچ وج بهداشت را رعایت نمیکنند مادرش ماهی یکبار هم حمام نمیره خانمم بیست چهارساعته پیش مادر هست بچه دوتا دختر دارم بچه هایم به اونجا میرن یا مریض میشن یاه گرفتار روحیه استرس زای خانوادش میشن دیگه نمیدونم چکار باید بکنم فقط نگاه میکنم که شاید درست بشن

  4. سلام من الان ۸ ماه هست که ازدواج کردم توی دوران نامزدی بابام خیلی سخت گیریا کرد بهمون یعنی نمیزاشت با هم جایی بریم تنهایی و موقع خونه خریدن ما وام ازدواج هامونو گذاشتیم رو هم و خونه خریدم ک خونه دو طبقه هست ولی ما بالا رو خریدم شوهرم چون پول دستش نبود و پایین ارزون تر بود میگفت پایینو برداریم و بابام گفت ک نه یا باید بالارو بردارین یا من وام خودمون رو به تو نمیدم و باید تو یه جای خوب و بالاشهر برای دخترم خونه بگیری که خلاصه شوهرمو مجبور کرد ماشینشو فروخت به قیمت پایین با کلی ضرر و بعدش خودش اومد طبقه پایین مارو خرید و گفت نمیخوام غریبه بیاد پیشتون و الان مستاجر انداخته اونجا و خودش جای دیگه زندگی میکنع و وقتی شوهرم میومد خونمون بابام خیلی بهش بی احترامی میکرد جلوش شلوار خونه گی و رکابی میپوشید و دراز میکشید در حالی که وقتی شوهرم پاشو دراز میکرد میگفت اون احترام حالیش نمیشه بگو پاشو جمع کنع خلاصه اون شیش ماهی که نامزد بودم با کلی استرس گذشت و حتی وسطای نامزدی کرونا گرفتم و بخواتر شغل شوهرم که ۱۲ ساعته سرکار یکی دوبار بابام منو برد دکتر و در حالی که حالم بد بود اومد نشست بالاسرم و گفت که اره من اینقدر خرجت کردم و دکتر بردمت و بابام وام رو داد به من هیچ جهیزیه نداد و هر موقع وقت قسط وام میشه پیش شوهرم میشنیه میگه اره کلی قسط دارم قسط وام هم هست و الان خونمون کلی خرج داره و شوهرم هر چقدر میدوئه نمیتونیم ماشین بخریم حتی روز عروسیمون که مهمونا منتظر ما بودن بابام دیر کرده بود و کلی ماشین و فیلم بردار اومده بودن دنبالمون و بابام گفت باید وایسین وگرنه من از همین جا برمیگردم و عروسی رو خراب میکنم و اینا یه کینه بزرگ شده تو دل شوهرم و از بابام متنفره منم از بابام ناراحتم چون هیچ خاطره خوشی نزاشته برام ولی دوست ندارم شوهرم بهشون توهین کنه و مامانمم خیلی به شوهرم گیر میده که چهجوری لباس بپوشه و چهجوری بشینه و چهجوری بخوره و تازهگیا هر موقع بحثمون میشه شوهرم میگه اره پدر و مادرت یادت میدن یا اونا با من اینکارو کردن دور دور منم میرسه میگه دیگه نمیزارم با بابات اینا جایی بری ولی تا حالا اصلا به خود شخص من بی احترامی نکرده فقط مشکلش پدر و مادر من هستن تروخدا بگید من چیکار کنم که درست شن یا باید پدر و مادرمو کنار بزارم؟؟؟؟ چون هنوزم که هنوزم ما عردسی کردیمم بابام میگه حرف باید حرف من باشع اونجوری کع من میگم باید زندگی کنین و ما از وقتی که ماشینمونو فرختیم نتونستیم جایی بریم بابام میگفت ملشینتو بفروشیم ماشین من هست دیگه بخواین جایی برین ولی الان که ازش میخوام نمیده بهمون تروخدا یه راهی نشونم بدین

    1. سلام من ۲۷ سالمه ۷ سال ازدواج کردم شوهرم خیلی زود عصبی میشه از کوره در میره بعد خودشم پشیمون میشه منو خیلی دوست داره واسه زندگیمون خیلی تلاش میکنه منم دوستش دارم ولی گاهی وقتا رفتاراش آزارم میده با خودم خیلی خوبه ولی رفتاراش با دیگران گاهی وقتا اذیتم میکنه خودشم میگه دست خودم نیست نمیتونم خودمو کنترل کنم از طرفی از سمت خانوادم خیلی تحت فشارم مادرم همش شوهرمو با داماد خواهرش مقایسه میکنه و این منو خیلی عذاب میده خیلی باعث ناراحتیم میشه و اون روز زندگی به کامم تلخ میشه نمیدونم چکار کنم من زندگیمو خیلی دوست دارم آخه هم خیلی محبت میکنه بهم همین که هیچ کمبودی واسم نمیزاره فقط گیر خانوادمم کمکم کنید

    2. سلام ،به نظر من ،یه حرفهایی که میدونی پدر مادرت خوششون میاد رو از جانب شوهرت بهشون بزن ،وبرعکس،مثلا میدونی شوهرت فلان غذارو دوست داره بپز بگو مامانم برات فرستاده،یا به پدرت از یه لباسی خوشش میاد بگیر بگو شوهرم روز پدر خریده،با اینکارا شروع کن انشالله که به مرور درست میشه صبوری کن کم نیار.

  5. خدا نگذره از این به اصطلاح مرد ها که از هرچی نامرد نامردترن. خدا از ننه های عفریته هم نگذره که امثال اینارو شارژ میکنن.

  6. امروز ما میخواستیم بریم دیدن مریض من به همسرم گفتم فلان میوه رو بخر اونم رفت طالبی گرفت منم گفتم اون دفعه اونا برا ما طالبی گرفته بودن الان که که طالبی گرفتی میگن میوه خودمونو خریدن خودشم برا فامیل شوهرم بود ،شوهرم به من گفت اونجوری برو منم نبردم اونم طالبی هارو انداخت تو جوی اب منم رفتم موقع شام به من گفت هیچ کس حق نداره خونه من بیاد حتی پدر ومادرت در حالی که پدر ومادر من پشتمون بودن الان یه زندگی خوب داریم منم خیلی ناراحت شدم به من گفت اگه بیان میندازم بیرون ،منم خیلی ناراحتم اصلا هیچی نگفتم اونقدر بد حرف زد تا حالا اینجوری نکرده بود الان نمیدونم چیکار کنم اینم بگم خیلی یه دنده هست

  7. خود همسر ها مادر شوهر های آینده هستن زن در کل موجودی دنبال حاشیه ،پیگیر کوچکترین حرف ها و برداشت بد و ایجاد کردن مشکل بزرگ از یه حرف ساده هستن چه زن چه مادر چه عروس، دقیق نمیدونم اما فکر میکنم بیشتر تو فرهنگ کشور ما و چندتا کشور همسایه اینجوری باشه،، این گره خورده به فرهنگ بد تمام زن های ایرانی

  8. سلام من سه تابچه دارم تواین 15سال همیشه شوهرم باخانواد ه م مشکل داشته دیگه خسته شدم بین خانواده م ویچه هام بایدیکی روانتخاب کنم کمکم کنید

  9. سلام خانمی هستم ۲۸ ساله که ۷ ماهه باردارم و ۴ ساله ازدواج کردیم، همسرم اوایل خیلی به خانوادم احترام می ذاشت تا اینکه پدرم ماشینشو فروخت و شوهرم گفت چرا به من نفروخت در حالی که شوهرم خودش ماشین داشت، رو زد به پدرم و گفت ماشینتو بده به من و پدرم گفت فروختم و از اون موقع به بعد همش توهین میکنه به خانوادم و میگه اره بابات برات پدری نکرده و ارزشی برات قائل نیست و الان که باردارم خانوادم تمام کارامو میکنن و وقتی بهش میگم خانوادم اومدن کلی زحمت کشیدن برام میگه مگه چیکار کردن وظیفشونه و کلی بدو بیراه میگه که اعصابم میریزه بهم
    البته اینم بگم که اوایل ازدواج شوهرم بیکار بود و من رفتم سرکار تا زندگیم پابرجا بمونه ولی همسرم تا کم میاورد میگفت بیا جدا بشیم ولی من زندگیو ساختم، الانم میگه بچه به دنیا اومد باید بین منو خانوادت یکیو انتخاب کنی، نمیدونم دیگه باید چیکار کنم بهشم اعتراض میکنم میگه خیلی ناراحتی برو خونه بابات، اصلا هم ازشون بابت هیچی تشکر نمیکنه همش خجالت زدم میکنه، خانوادشم خوبن و منطقی هستن ولی از این موضوع بی احترامیش اطلاعی ندارن
    نمیدونم چیکار کنم انقدر توهین و بی احترامی نکنه

    1. سلام عزیزم بیشتر مواقع مشکل از خودمونه که زیادی بهشون رو میدیم اونام فکرمیکنه چخبره و کی هستن از اول اشتباه کردی که خودت اول زندگی رفتی سرکار و اون توخونه خورده و خوابیده الان عادت کرده و شماهم که با دارید و نمی‌تونید برید سرکار واسش مشکله که بخواد این زندگی رو پابرجا نگه داره چه خصوص که الان باید مسئولیت یه بچه رو هم گردن بگیره کار رو براش سخت تر کرده باهاشون صحبت کنید و هرطور شده مسئله رو حلش کنید حتی اگرشده به مشاوره مراجعه کنید تا کار به جاهای باریک کشیده نشده

  10. سلام چرا همش مردهای گنه کارمیدونیدبه خداوندی خدا من ۲۰ سال زنمونزاشتم دست به سیاه وسفیدبزنه همه ی کارای خونه رو انجام دادم تا یه لیوان نوشته ۳سال هم سرطان گرفته از یه میلیارد بیشربراش خرج کردم هرچی گفت براش خریدم حتا که مریض بود من دستشوئی میکردمش میشستمش حالا که خوب شده به من میگه تو برام چکار کردی وظیفتوانجام دادی باقران یه خواهرشم نیومدبمونه پیشش میگه خواهرام اگه نبودن من آلاینده بود..من این نمک بحرام چه جوابی بدم

    1. جنس زن همینه باید همیشه لنگ در هوا نگهشون داری اگه احساس کنن پایندشون شدی دمار از روزگارت در میارن خوب و بد و درسخونده و بیسوادم ندارن

    2. معمولا باید متوجه بشی با چه ادمی طرفی وقتی میبینی طرف مقابل براش هیچی کم نگذاشتی اهل سپاس نیست باید میذاشتی بمیره

    3. خب عزیزم تو که یک میلیارد خرج کردی خب این نمک نشناس و مهریه اش را بده بندازش بیرون
      اگه من بودم

  11. سلام منم همینطوریم با شوهرم خوبیم ها همو دوست داریم خیلی بحث مکنیم الان نزدیک یه سالن ازدواج کردیم شوهرم هر اتفاقی میشه به مادرش میگه میگم نکو راز زندکی میکه ن نمیتونم به مامانمم. دروغ بگم خستع شدم نمیدونم چکار کنم هی میرم خونشون کاری باشع مبکنم بعت مادر شوهرم کفتع زنت کاری نمیکنه بعدم شوهرم دیده من کاری باشع کردم میکه تو نمیکنی تنبلی بحث نکن طلاقت میدم یکی پیگه رو میگیرم بعضی وقتا که عصبی میشه خیلی کتکتم میزنه خیلی بچه ندارم هنوز یه روز نزدیک بودم بمیرم از بس خفم کرد باز بعد مبگن پشیمونم بیشتر خرج مامان باباشو میده مامانش خیلی پرویه اصلا توی عروسیمون گوسفندو مامانم داد حتی پول عروسی که میخواسته پاتختی بدع رو هم از خودمون یه تومن گرفت زدم اومده ازش پیرع خرفتو دیروز دعوامون شد مامانم فهمید میکه طلاقت میدم شوهرم و اینا و بحث نکن و تو دعوا میکنی مامانم کفت دخترمو طلاقشو میکیرم اینو گفت که بفعمه اقا الان مگه مانانت ازچشمم افتاده و اینا میگم مامانت چی که. اینطورع انکار ن انکار مامانش انگار فرشته مامان من خیلی هوامونو داشته خیلی حاها دستمونه گرفتع خودشم میذونه الان بهانه گیر کرده نمیدونم چکار کنم عین سابق بشه با مامانم خوب بشه و حرفتی مامانشو گوش نده و جذب من بشه و نرع حرفامونو بهشون نگه واقعا خستع شدم

    1. بنظر من اینا اصلا درست بشو نیستن ،یاد نگرفتن ادب چیه احترام چیه،زندگی مشترک یعنی چی من خودم با یکی بدتر از این دارم سرو کله میزنم

    2. به نظر من تا بچه دار نشدی طلاقت رو بگیر بعدا مثل من مجبوری بخاطر بچه تحمل کنی اینجور آدما درست که نمیشم هیچ ؛رفته رفته بدتر میشن مطمئن باش تجربه دارم که میگم خودت رو زودتر خلاص کن

    3. اخ اگ من برگردم ب گذشته زمانی ک بچه نداشتم طلاقمو میگرفتم منم همین مشکل دارم.میگفتن بچه بیاری درست میشه بچه اوردم چون میدونه نمیتونم از بچم دور بمونم همه گوهی میخوره

    1. واقعااااااا که …..مردا خیلی مونده تا قدر زنهاشونو بدونن ..من به نوبه خودم واسه مادری که دوست داره توی زندگی بچش اختلاف بندازه متاسفممممممم

  12. سلام
    من 7ماهه عروسی کردم 5ماه هم هس باردارم
    ولی نمیدونم چرا شوهرم باهام لج میکنه و بیشتر ب مامانش اهمیت میده، نمیگم ک اهمیت نده میگم ن در این حد ک صبح زود از خواب پاشدنی بره خونه مامانش اینا و ساعت 7ونیم شب برگرده.
    من واقعا اوایل عروسیمونم این مشکل و باهاش داشتم ولی با خودم فک کردم اگه بذارم ک یه بچه ب زندگیمون اضافه بشه اخلاقش خوب میشع تازگیا هم شروع کرده ب خونوادم فوش میده دیگه بریدم، سخت تو اشتباه بودم بااین فکرم.
    ب من میگه دخترخاله هامو دیدی مث یه تیکه ماه میمونن ولی نمیدونم چرا من اونارو نگرفتم اومدم تو رو گرفتم، میگه دخترای زیادی حسرت میخوردن ک با من باشن ولی من قبول نمیکردم.

    نمیدونم چش شده همش ب خونوادم بی احترامی میکنه منم وقتی بهش میگم اگه ب خونوادم بی احترامی کنی منم ب خونواده تو بی احترامی میکنم، بهم میگه نمیتونی اون غلطا رو بکنی.
    کلا وقتی بهش میگم حرف دهنتو بفهم چرا ب خونوادم فحش میدی میگه من همینم ک هستم میخای بخا نمخای نخا راه باز جاده دراز برو خونه بابات طلاقت میدم.
    میگم بچه چی میشه پس میگه خو تو رو ک طلاق میدم یکی رو میگیرم ک از بچه نگه داری کنه، میگم خو الان برو بگیر بقول خودت من ب دردت نمیخورم من جثه ام کوچیکه برو از الان زن بگیر ولی لطفا ب خونوادم کاری نداشته باش منم کتک نزن، میگه از کجا میدونی ک من زن ندارم.
    واقعا خسته شدم، اگ این بچه تو شکمم نبود خیلی وقت پیش خودمو میکشتم بخاطر انتخاب گند خودم.

    1. با سلام
      با خودم فک کردم اگه بذارم ک یه بچه ب زندگیمون اضافه بشه اخلاقش خوب میشع؟؟؟؟ چه طرز فکر اشتباهیی

      لطفا برید با هم پیش مشاور ببینید همسرتون از زندگی چی میخواد که درون شما پیدا نمیکنه

    2. عزیزم راه آخر ک مردن نیست ،قانون جدید میگه بچه تا ۲سالگی با مادر بعدشم اگه نتونه از مادر جدا بشه بازم پیش خودش میمونه چرا تحمل میکنی این زندگیو اگه سنت کمه بخاطر طرز فکر بچگانته ک تحملشو نداری و فک میکنی دنیا ب آخر میرسه ولی اگه قدرتشو داری و جسوری حتما یکاری کن ک دیگه بهت توهین نکنه و قدرتو بدونه نمیدونم چطوری تحمل میکنی اما اینو یدون ک ی فرشته تو زندگیش هست ،حتما حتما از مشاوره کمک بگیر

    3. وقتی مرد برای زن تره هم خورد نکنه داستان همین میشه من به زور و احبار توی ۱۵ سالگی بایه مرد ۳۶ ساله ازدواج کردم الان حتی نمیذاره خونه بابام اینا برم دوساله بابامو ندیدم باهاش هم حرف میزنم فایده نداره 😭😢

  13. اگه به زندگی ادامه بدی آخر بلید بین شوهرو خانوادت یکی رو انتخاب کنی شرایط برات سخت میشه اگه الان بتونی مشکل خانواده و تامزدتو حل کنی درستش کن درغیر این صورت .تمومش کنی بهتره.

  14. سلام من ۲۷سالمه الان ۱۰ساله که ازدواج کردم دوتا دختر دارم شوهرم چنسال اول زندگیمون خیلی خوب بود همه نیاز هامونو تعمین میکرد الان چنسالی هست ک فقط خرجی خونرو میاره به فکر لباس و بقیه نیاز هایه منو دخترام نیست فقط به خودشو ماشینش اهمیت میده منم هر چی در میارم ازم میگیره حتی از پول خودم برام خرج نمیکنه تواین چنساله رفتارش با خانوادم تغیر کرده نمیزاره برم خونه مادرم دلم خیلی برامادرم تنگ شده خانواده شوهرم با ما زندگی میکنن من هیچ وقت بهشون بی احترامی نکردم ولی شوهرم یه بار درو رو مادم بست خونه راش نداد نمیدونم چیکار کنم ک اخلاقش خوب شه با همه بد رفتاریاش بازم دوسش دارم ولی اون منو هیچ وقت درک نمیکنه بیشتر وقتشو با مادرش و دوستاش میگذرونه

    1. با سلام
      انشالله که مشکلتون حل بشه. شاید بعد از چند سال زندگی رابطه شما دچار رکود شده . در هر حال در مورد خانوادتون شما باید ببینید که همسر شما چرا نسبت به آنها حس کینه پیدا کرده تا راه حلی پیدا شود.

  15. سلام من ۲ ساله که ازدواج کردم تو دوران عقدم شوهرم فوق العاده برای خانوادم احترام قائل بود
    ما از خانواده متوسط هستیم خانواده شوهرم هم چند ساله که وضع مالیشون خوب شده
    از وقتی که عروسی کردیم شوهرم خانوادم رو تحقیر میکنه.
    اگه جایی دعوت باشیم با خانواده اون باشه حتما باید با هم بریم اما اگه قرار باشه با خانواده من بیریم اذیتم میکنه دعوا راه میندازه میگه با هر کسی که دلم بخواد میرم با خانواده تو جایی نمیرم
    من به خانوادم حرفی نزدم هر دفعه با هزار مکافات راضیش میکنم بیاد بریم ولی دیگه طاقت این همه بی احترامی و تحقیر رو ندارم
    میگه باید کلا بزاریشون کنار من دارم واسه تو خرجی میدم اونا دیگه رفتن فکر کن مردن
    شوهرم رو دوس دارم ولی با این رفتار هاش داره اذیتم میکنه نمیدونم چیکار کنم
    حتی نمیتونم یه مشاوره هم برم چون محیطی که زندگی میکنم همه هم رو میشناسن و آمار من رو سریع به گوشش میرسونن خسته شدم

    1. با سلام
      دوسا عزیز احتمالا شوهر شما هم به شما علاقه داره سعی کنید حداقل یه مشاوره تلفنی داشته باشید . شوهر شما باید این درک کنه این رفتارش به حدی داره به زندگیش آسیب م یزنه که ارزش داره رفتارش تغییر بده!

  16. من ۱۶ ساله ازدواج کردم شوهرم ازهمون اول به مادرش وابسته بود،روزی چند بار با مادرش تلفنی حرف میزنه ،هر کاری کنه باید به مادرش اطلاع بده وباهم تصمیمم بگیرند،،یعنی مادرش تمام کننده کار هست ولی اگه مشکلی برامون پیش بیاد اصلا کاری به کارمون ندارند وباید مشکلو خودمون حل کنیم،منم انگار خانواده ندارم حق ندارم باهاشون ارتباط داشته باشم،،خدا چنین مردانی رو ریشه کن کنه

        1. سلام من ۲ساله عقد کردم نامزدم اویل عقدمون خیلی خوب بود بهم اهیمت میداد هم مالی هم عاطی ولی یک سالیه خیلی اخللقش تند شده همش پشت خانوادشع الگوش داداشش قرارداده ی فرد ب شدت خسیس ؛میدونی ی جور شده بهم بی اعتماد شدع من کاری نکردما نمیدونم چرااینجورشده

  17. باسلام
    من دالان یک ساله ازدواج کردم تو دوران عقد اگه عیدی یا جشنی میشد اصلا مادرسوهرم پاشو خونه ما نمیذاشت خانوادم من و سر این موضوع خیلی تحقیر میکردن من به شوهرم میگفتم باید بیاین خونخ ما یه کادویی یه چیزی بیازین با من دعوا میکرد میگفت تو توقع بیجا داری خلاصه من همش تو ایت عیدا و اینا گریون بودم عروسی هم نگرفت اصلا منو تو عقد هم آرایشگاه نبرد الان یه ساله ازدواج کردیم تا دعوامون میشه شروع میکنه میگه تو تواین یک سال برای من چیکار کردی در صورتی که خودش تو این یکسال هیچی برای من نخریده من خودم میرم سرکار برای خودم خرج میکنم تازه از پول خودم هم نمیذاره برای تولد و روز مادر به خانوادم کادو بدم اختیار حقوق من و داره نمیدونم چیکار کنم کلی اخلاقای بد دیگه هم داره

    1. وای منم همین طور بود از اول روی حقوق شما حساب باز کرده و همین الان ازش جدا شو.بیچارت می کنه

  18. این دوره زمونه که ماشالله خانم ها خوب جولان می دند . خداییش چند مورد هست که زن با خونواده همسرش مثل خونواده خودش معاشرت داره
    و چند مورد هست که اصلا بچه ها عمو و عمه ندارند و فقط خاله و دایی دارند . تازه اگر زن داداشه اهل معاشرت با خونواده شوهرش باشه والا دیگه دایی هم ندارند .‌ شوهر بدبخت هم که حق و حقوقی نداره فقط شده یه عابر بانک و همه اش نگران و مضطرب. خدا رو خیلی خیلی شکر که من اصلا زن ندارم و از این دردسرها راحتم .‌

      1. مرداد نیازشون فقط یه زن تو سری خوره ک مادرشان بازپرسشون باشه خودشونو اولین قاضی دومیش هم باباشون باشه

    1. فعلا که مردا جولان میدن شاید نخوندی درد دلارو مردای این دوزه زمونه شمرن نامردن از خدا بی خبرن خدای شرن، خدا ازشون نگذره خبر مرگشون هر کسی که مزخرف حرف میزنه و نامرده شیر حلال نخوردس

  19. کاملا در اشتباه هستید. دنیا به سمت زن سالاری پیش می رود. پس توهین زن به خانواده شوهر بیشتر است

      1. من خودم یه زنم توهین کردن به خانواده ی مقابل اشتباهه چه زنش باشه چه مردش پس لطفا حرف بدون منطق نزنید

    1. اصلا اینطور نیس.من ب خانواده ی همسرم مثل خانواده ی خودم ارزش میدم حتی بیشتر ولی اون ب خونواده ی من هر توهینی کرده الانم میگه نباید بیان خونه ی ما.الان دادلشم اومدخ بود دم در کارم داشت دعوا راه انداخت اونقد بددهنی کرد.دیگه واقعا بریدم

  20. باسلام وقتتون بخیر، ۴ ساله ازدواج کردم یه دختر ۲ساله دارم هیچوقت اذیتش نکردم به خانواده احترام کامل می‌ذارم و همیشه در پی حل کردن مشکلاتمون بودم بعد باردار شدنم ۴ماهه بودم از اونجا شروع شد همش میگه من از ازدواجمون از خونوادت یه انتظاراتی و خواسته هایی داشتم بهش نرسیدم گذشت من تو حساسترین شرایط بودم تنها شدم و حتی با خونوادم فقط تلفنی در ارتباط بودم بعد دوباره آشتی کردیم دوباره الان ۲ ماهه که اصلا شرایط خوبی نداریم عصبیه و میگه از خانوادت متنفرم از تو هم زده شدم فقط بخاطر دخترم دارم به زندگی ادامه میدم الآنم میگه می‌خوام تنها باشم خونه جدا بگیرم حالم خوب بشه شما رو هم ساپورت میکنم خواهشا میشه راهنماییم کنین

    1. با سلام
      بگید اگه میشه صادقانه صحبت بکنه شاید دلیلش چیزی غیر این باشه…..

  21. با سلام و خسته نباشید
    بعد از گذشت حدود چندماهی از زمان عقد متاسفانه در این مدت نتوانستم بین همسر و خانوادم مدیریت کنم.
    به دلیل تک فرزند و شرایط خاص پدرمادر وظایفی بر دوش من هست که بعد از ازدواج کم شد ولی همسرم همیشه درخواست محدودتر شدن کمک های من هست و من مواقعی واقعا دیگر نتوانستم کمکی نکنم و بی محلی کنم.
    کمک مالی نیست و حتی پدرمادرم به دلیل تهیه منزل کمک میکنند. کمک مثلا خریدی برای منزل،دکتر بردن وکمکهای از این قبیل که بخاطر حاشیه شهرنشینی و دوری که برای آن ها سخت است.
    همسرم کم محبتی به آنها میکند ولی برعکس همیشه ازشون توقع و انتظار احترام زیاد و خریدکادو دارد.
    حال زندگی من به همین خاطر بحث و جدال ها به جدایی و طلاق کشیده شده است.بعضی مواقع میگوید بین من و خانوادت یکی را انتخاب کن!!
    لطفا بنده را راهنمایی فرمایید در شرایطی که خیلی دیر شده است و روابط زناشویی ما خراب و قهر شده است و من هم نمی توانم کمک هایم را عملاً کمتر از این برسانم.بهترین راه حل چیست؟

  22. سلام من یک ساله که نامزدم
    اوایل نامزدم با خانوادم خیلی خوب بودن
    نامزدم خیییلی منو دوست داره منم اونو بی اندازه دوست دارم ولی خانوادم دخالت میکنن و نامزدم هم بهشون بی احترامی می‌کنه حالا نمی‌دونم باید چکار کنم جدا بشم یا زندگیمو ادامه بدم
    شیش ماهه که عقد کردم
    نامزدم از همه لحاظ همه چی تمومه

        1. بی شخصیت هایی مول شماهستید مه زندگی رو برای خانما زهرمار کردید خدا ازتون مگذره بی لیاقتا

          1. هستن دیگه، وگرنه زن آنقدر موجودی بی ارزش نمیشد

        2. عه جدی مگه تو هم از یه زن زایده نشدی ؟یه جوری میگی زن انگاری ………………..🙄

      1. سلام عزیزم اگه نامزدت ب خانوادت احترام نمیزاره قطعا در آینده ب تو هم احترام نمیزاره من همچین تجربه ی مشابه تورو داشتم از من می‌شنوی خانوادتون رها نکن بعد ها در اینه نمیاره حتی باهاشون تماس بگیری چ برسه بری بهشون سر بزنی خودتو مثل من بدبخت نکن

      2. سلام من ۸ماهه ازواج کردم همسرم فقط کارو زندگیش شده بد بین کردن من نسبت به خانوادم من تا حالا در مورد خانوادش صحبت نکردم نمیدونم چرا اینکارو میکنه تا حالا هیچ کمو کسری به خواسته هاش نکردم لطفا یه راه حلی به من بگید

      3. سلام اکثر مشکلات در زندگی ها از اختلاف طبقاتی و سطح درک و فهم خانواده های زن و شوهر هستش، مثلا اگر خانواده شما بیسواد هستن و خانواده همسرتون تحصیل کرده این ازدواج غلطه یا مثلا خانواده شما ولخرج و خانواده همسرتون خسیس، پس بهتره با یکی مثل خودتون ازدواج کنید

  23. سلام وقت بخیر.من و نامزدم ۱۵ روز ک عقد کردیم قبلش ۳ سال باهم دوست بودیم اخلاقش خوب بود ولی ازوقتی ک عقد کردیم خیلی ب خودم بی احترامی میکنه وقتی ک ناراحت میشه هر چی ک از دهنش در میاد بهم میگ نمیدونم واقعا چ کار کنم امروزم گف بیا جدا بشیم ولی من دیگ دختر نیسم و خانواده ام نمیدونن میترسم بهشون بگم.ت حالتهای عادی خیلی دوسم داره و اخلاقش خوبه ولی سریع عصبی میشه و تحقیر میکنه و فحش میده بااینک من از لحاظ درسی من لیسانس هسم و اون حتی دیپلم هم نداره و از لحاظ خانواده سطح مالی و فرهنگی ما بالاتره دارم دبوونه میشم بخاطر این رفتاراش نمیدونم چ کار کنم

    1. با سلام
      دوست خوبم زندگی شوخی نیست . شاید از عواقب حال حاضر بترسی ولی ابن کمکی به آیندت نمیکنه. سعی کن بهترین تصمیم بگیری و معیارت آینده باشه نه گذشته

    2. به نظرم خالا مه خودش گفت جدا شیم حتمااااات این کار رو بکن اصلا شک نکن که داری کار درست رو انجام میدی
      مطمئنم مثل روز روشنه که زندگیت رو‌ جهنم میکنه
      به اون‌مسئله دختر نبودن اصلا فکر نکن جونت رو‌نجات بده

    3. shayestehmohammadi625@gmail.com
      عزیزم ۱۸ساله ازدواج کردم و دردوران عقد همسرم چنین اخلاقی داشت هنوزم اصلاح نشده وموقع بحث همیشه بی دلیل حرف خانواده امو پیش میکشه و توهین میکنه شما اول راهی حتما حتما پیش مشاور برو وسرسری نگذرازش.با مرد دهن لجن خیلی سخت زندگی کردن مخصوصا بخوای تحمل کنی و تو خودت بریزی😔😔

      1. بمیرم ، متاسفانه منم ۵ ساله ازدواج کردم شوهرم دقیقا همینطوره تا بحث میشه شروع میکنه بی دلیل پای خانوادم وسط میکشه و فحاشی به اونا و میدونم تا اخرررررر عمرم تغییر نمیکنه و باید به خاطر بچم تحمل کنم

  24. من از شوهرم راضیم فقط تنها چیزی ک خیلی منو اذیت میکنه و عصبی میشم خونسردی بیش از حد براش لیست خرید واتس آپ میکنم ی نگاه ب پیامی ک دادم نمیکنه میلد خونه از 10 قلم دو تا میگیره مابقی هم میگه بعدازظهر میرم جالب اینجاست ک بعدازظهرم نمیره دیگه ناامید شدم از اینکه خرید داشته باشم دقیق هرچی خواستم گرفته باشه خیلی تکرا شده چندین بارم در این مورد صحبت کردم ک من با این موردت مشکل دارم ولی متاسفانه… این ی موضوع و اینکه من خانه دارم تو خونه حوصلم سر میره دوست دارن هرموقع دلم میگیره یا روزای تعطیل بریم بیرون ولی اون اصلا ب این موضع توجه نمیکنه خیلی دوست داره تو خونه بشینه زمانیم ک بهش میگم بریم بیرون ی بهونه میاره یا میگه باشه ولی فردا میرم بعد فردا میشه میگم الان حوصله ندارم و… خیلی بهونه های دیگه این موضوع هم خیلی منو کلافه کرده خسته شدم.
    از همش مهم تر ک خیلی خیلی کلافه شدم دارم کم میارم فوق العاده عاشق بازیه ی بازی تو گوشیش نصب کرده همش سرش تو گوشی ی پسر دارم کوچیکه دو سالش ولی هنوز صحبت نمیکنه بجای ک با پسرم وقت بگذرونه با اون بازی کنه باهاش حرف بزنه ک زودتر ب حرف بیاد همش فیلم یا سریال میگیره یا سرش تو گوشی داره بازی میکنه یا داره فیلم نگاه میکنه تا بهش میگم بازی تو خونه نکن بهش بر میخوره نمیدونم چکار کنم

    1. با سلام
      حتما طوری رفتار میکنید که همسرتون فکر میکنه این موضوع واقعا مشکل حادی نیست.

  25. سلام خسته نباشید…
    من تقریبا 1 ساله که نامزد کردم و 20 ساله هستم و دانشجو… شوهرمم 24 سالشه و اونم دانشجوعه و طلبه…
    هنوز ازدواج نکردیم و قراره ماه بعد، یعنی آذر ماه ازدواج کنیم…
    ما وقتی با هم نامزد کردیم، من متوجه شدم که شوهرم خیلی چشمش به دهن مامانشه و هر چی من میگم میره میذاره کف دست مامانش…
    وقتی فهمیدم باهاش حرف زدم و گفتم من از مردای مامانی و مردایی که چشمشون به دهن مامانشونه متنفرم… اونم بعد از حرف های من این اخلاقش و گذاشت کنار و الآن یه ساله که اصلا دیگه اونجوری نیست خداروشکر… من خودم دختر کم توقعی ام و مهریه ام هم 14 تا سکه است و حتی قبول کردم با طلبه ازدواج کنم، چون واقعا پسر خوبی بود و همه تعریفش میکردن… خداروشکر خیلی از اخلاقای بدی که اکثر آقایون دارن و نداره و منو خیلی دوست داره… خانوادش هم خانواده روحانی هستن و باباش و عموش و اینا کلا طلبه ان… خانواده منم اتفاقا خیلی دوست داشتن من با یه طلبه ازدواج کنم…
    یه روز بابای من با من سر یه سیم کارت یا بحث کوچولو کرد و اتفاقا نامزدمم خونه ما بود، بعد بهش برخورده بود که بابای تو به من بی احترامی کرده و باید از من عذرخواهی کنه… خب شما فکر کنید آخه یه مرد 50 ساله بیاد از یه پسر 24 ساله عذرخواهی کنه، اونم اصلا وقتی بابای من با من بحث می‌کرد نه با اون…
    خلاصه بابای منم این و شنید و خیلیییی ناراحت و عصبی شد و گفت به اون چه ربطی داره من با دخترم بحث میکنم… بعد من با دخترم بحث کردم اصلا چرا باید از اون عذرخواهی کنم؟! مامان منم به بابام گفت اشکال نداره یه عذرخواهی که چیزی نیست( درحالی که مامان منم خیلی ناراحت شده بود)…
    خلاصه اومد خونه ما و بابام ازش عذرخواهی کرد ولی بعد از اون جریان مامان و بابای من دیگه مثل سابق باهاش راحت نبودن و خیلی رسمی تر شده بودن و بابام هی بهم سرکوفت میزد و میگفت بیا تحویل بگیر اینم از نامزدت، درحالی که اونا اولش نامزدم و تایید کردن و گفتن که پسر خوبیه…
    یه چیزی هم داخل پرانتز بگم که از بعد از نامزدی ما، مادرشوهرم حتی یه بارم خانواده منو شامی نهاري چیزی دعوت نکرد و مامان منم گفت اونا خانواده داماد و باید دل ما رو بدست بیارن وقتی اونا دعوت نکردن من واسه چی دعوتشون کنم؟! به نظر منم خیلی درست بود حرفش… بعد الآن که یه ساله نامزدیم، حتی یه بارم خانواده ما رو نهار و شام دعوت نکردن و مادرشوهرم هم من اگه 1 ماه هم نرم خونشون اصلا زنگ نمیزنه به من بگه، عروس گلم چرا چند وقته نمیای خونمون؟! بالاخره زبونه دیگه یه دونه زنگ که تو رو نمی‌کشه… خلاصه هر چقدر خونشون نرم هم لام تا کام حرفی نمیزنه…
    یکم که گذشت و موقع مراسمات و اینا رسید، مامان شوهرم هر وقت میخواست چیزی برام بخره با خوشحالی و اینا نمی‌خرید و آدم از رفتار طرف میفهمه که چه حسی داره دیگه يا اينکه هر دفعه واسه هر مراسمی میخواستن بیان خونه ما، یه دعوایی بحثی سر خرید و اینا پیش میومد و من کلی ناراحت میشدم و گریه میکردم…
    خلاصه خانواده منم قبل از ازدواج با شوهرم هی میگفتن آره ما ساده میگیریم و از اونا هیچ توقعی نداریم ولی بعد از نامزدی ما و موقع مراسمات وقتی دیدن اینا زیاد خرج نمیکنن، عصبانی شدن و هی میگفتن شما چرا به دختر ما ارزش قائل نیستین و فلان… دروغ نباشه منم وقتی دیدم خانوادم اینطوری ناراحتن، ناراحت شدم و بهم برخورد و حق و دادم به خانواده ام… بعد از اون جر و بحثای ما زیاد شد و حتی وقتی عید بود و کلی رسمه بری پیش عروس و اینا، اونا نیومدن و خلاصه ما 3 ماه کلاااا با هم قطع رابطه کردیم و تو اون 3 ماه من هر وقت شوهرم بهم زنگ میزد جوابش و نمیدادم و قطع میکردم، مامان و بابامم همینطور‌‌؛ و من گفتم که طلاق میخوام و نمیتونم ادامه بدم… مامان و باباش چند باری اومدن خونه ما تا دل ما رو بدست بیارن اما ما هممون پا فشاری میکردیم و من میگفتم طلاق میخوام و حتی مشاوره هم رفتیم ولی من گفتم فقط طلاق!
    خلاصه اون موقع شوهرم به خانواده من حرفایی و گفت که نباید میگفت و من از شخصیت اون اصلا همچین رفتاری رو نداشتم و اینم بگم که مامان و بابای منم خیلی رک هستن و قشنگ همه چی و میگن… اونها هم خیلی خوب با خانواده شوهرم حرف نزدن…
    بعد از سه ماه بالاخره ما با هم آشتی کردیم و مامان و بابام گفتن نه دخترم شوهرت خیلی خوبه، خانوادش اونو خراب میکنن…
    خلاصه هیچی الآنم چند شب پیش اومده بودن برای مشخص کردن تاریخ عروسی… ما هم هنوز وام ازدواجمون و ندادن و تو نوبتیم… بعد اونا میگفتن حتما باید 19 ام آذر باشه و اینا ولی بابای من می‌گفت باباجان وقتی وام ما رو ندادن ما چطوری بیایم عروسی بگیریم؟؟! هر وقت وام ما رو دادن ما هم بعدش سریع وسیله های دخترمون و میگیریم و عروسی میگیریم، چه عجله ايه؟!
    اونام میگفتن نه آخه اگه کلاسا حضوری بشه بچه ها از درساش ن عقب می‌مونن و فلان…
    خلاصه اونا داشتن صحبت میکردن و اینا بعدش نامزدم یهو خودشو انداخت وسط و بحث و گرفت دستش و هی میگفت نه شما به فکر ما نیستین و فلان… به بابای من می‌گفت شما برین چک بدین هر چی میخواین بخرین، بعد از اینکه وام و گرفتین میرین تصفیه میکنین دیگه… بابای منم خیلی ناراحت شد و بهش بر خورد و گفت تو یه الف بچه داری واسه من تعیین تکلیف میکنی هیچی نگو و بشین سرجات من دارم با بابات صحبت میکنم…
    منم پیش نامزدم بودم و هي بهش میگفتم تو واسه چی خودتو میندازی وسط؟! این بحثا همه تموم میشه ولی بعدا تو از چشم مامان و بابای من میفتی و دیگه پیششون ارزشی نداری، یکم سیاست داشته باش…
    خلاصه اصلا انگار نه انگار… انگار یه گوشش در بود و اون یکی دروازه…
    هر حرفی دلش خواست زد و مامان و بابای منو کلییی ناراحت کرد و منم کلی پیششون شرمنده شدم، بالاخره هر چی بود من خودم موافقت کردم که باهاش ازدواج کنم دیگه… الآن چند روزه مامانم و بابام ناراحتن و میگن که نامزدت به ما اونطوری بی احترامی کرد و دیگه خودش‌ و از چشم ما انداخت…
    نامزد منم تو طول نامزدی یه بار نشد مثلا وقتی میاد خونه ما میوه بخره، برنج بخره، گوشتی چیزی، بالاخره من زن اونم دیگه، قانونا الآن زنشم و دارم مفتی مفتی خونه مامان و بابام میخورم و میخوابم و لا اقل بگه خانومم اونجاست یه بار من خورد و خوراکش بخرم ببرم بزار بگن چه داماد به فکرییی، در حالی که ما تو خورد و خوراکمون هیچی کم نداریم، بابام خودش سرهنگ بازنشسته وزارت دفاعه و حقوق خوبی هم داره خداروشکر و حتی بیزینس هم میکنه هر هفته، میخوام بگم ما اصلا از نظر خورد و خوراک چیزی کم نداشتیم و نداریم نامزدمم اینو خیلی خوب میدونست، اما با این حال سعی نکرد یکم خودشو تو دل مامان و بابای من جا کنه… اصلا از این کارا نکرد برای من…
    بعد الآن بازم پشیمون شدم، میگم کاش اون موقع که قهر بودیم طلاقمو میگرفتم و همه چی تموم میشد، به نظر شما من باید چی کار کنم؟!

    1. با سلام
      نامزد منم تو طول نامزدی یه بار نشد مثلا وقتی میاد خونه ما میوه بخره، برنج بخره، گوشتی چیزی، بالاخره من زن اونم دیگه، قانونا الآن زنشم و دارم مفتی مفتی خونه مامان و بابام میخورم و میخوابم و لا اقل بگه خانومم اونجاست یه بار من خورد و خوراکش بخرم ببرم بزار بگن چه داماد به فکرییی
      این تفکر مناسب نیست/ بهتره تا دیر نشده به یه تفاهمی برسید که میتونید با هم زندگی کنید و همدیگرو درک کنید یا خیر.

    2. چقدر داستان شما زندگی من بود
      دقیقا همه ی اتفاقاتی که برای شما افتاده برای من هم بوده
      با این تفاوت که من عروسی کردم،خرج عروسی رو هم پدرم دادن
      ولی اگر به عقب برگردم طلاق می‌گرفتم و خودمو از دست این خانواده راحت میکردم که یه ذره احترام حالیشون نمیشه
      و همچنین شوهری که درک نداره و فقط توقع داره

  26. سلام من چن ساله نامزدم خانوادم دیدشون سنتیه و نمیزارن تنهایی بهاش برم بیرون از لحاظ طبقاتی هم باهم تفاوت داریم اونا دوسدارن برم خونشو باهش برم بیرون ولی خانواده من نمیزارن مدام ب خانوادم بی احترامی میکنه مدام میکوبه ب سرم برات فلان کردم موقع ناراحته خیلی توهین میکنه منم چون میدونم ناراحته فقط سکوت میکنم ولی از درون خورد میشم اجازه کار نمیده ک انجام بدم متاسفانه با ای ک عقد نیستم خانوادم خرجمو گذاشتن رو دوش اون اونم برا کوچکترین چیزی منت میذاره یا تا بده کلی قر میزنه میگم خب بزار برم سرکار اجازه نمیده از ای ورم من کلی نیاز دارم نمیدونم از کی پول بگیرم اوقد خودشو میگیره ک وقتی میخاد بیاد خونمو بجای ک دغدغه ظاهرمو داشته باشم دغدغه یخچالمونو دارم ک فردا نگه چیزی کم و کثره ولی باز سر سفره پیش خانوادم نمیشینه یا اخر سر میگه این چیه درس کردی مدام بد و بیراح ب خانوادم میگه مدام غرروم خرد میشه میگم تمومش کنیم بهم بزنیم باز یهو خوب میشه میگه من دوست دارم حاضر نیستم از دستت بدم بخاطرش جلو کل خانوادم وایسادم الانم ایقد اذیت میشم ک نگو

    1. سلام
      با ای ک عقد نیستم خانوادم خرجمو گذاشتن رو دوش اون الان این کار اشتباهه.

      1. بنظرم همين الان جدا بشي بهتره كه مثل من با يه بچه موندم چيكار كنم

        1. خدایا مادرشوهرارو ب راه راست هدایت کن….مادرشوهرا پسرا رو یاد ندن همه ی مشکلا حل میش بخدا

  27. خانومم با تمام احترامی که واسه خودش و خانوادش قائلم ، به پدر و مادرم بی احترامی میکنه، تو مسایل خانوادم بهم فشار میاره ، خیلی حالم وفکرم خسته میشه ،

    1. سلام
      فکر میکنید چرا این کا را میکند ؟ با اینکه میدونه شما ناراحت میشید؟

  28. سلام
    مشکل من با شوهرم بددهنی و فحاشی او نسبت به خانواده ام هست اصلا کار نمیکند بیکار هست ولی خودم معلم هستم و۳تا فرزند دارم بخاطر بچه هام مجبورم تحملش کنم اصلا او خجالت از کارهاش نمی شه وخیلی جاها همون خانواده ام بهم کمک میکنند میگویید وظیفه آنهاست و هرچی خانواده خودش بخواهند از ما میگیرد به آنها میدهد بخدا خسته شدم چکار کنم دلم میخواهد از او جدا بشم

    1. سلام
      دوست عزیز در مرحله اول این احساسات دردناک خود را به او بگویید.

      1. سلام من ۲۰ سالمه ی ساله که ازدواج کردم اویلا شوهرم خیلی خیلی بهم اهمیت میداد خیلی نازمو میکشید خیلی دوسم داشت الانم دوسم داره ها ولی خیلی بد دهنه تو کوچکتدین مسعله هم بهم بی احترامی میکنه دیگه طاقت ندارم یدونه بچه ۱۰ ماهه دارم بخدا اگه اون نبود طلاق میگرفتم اصلا بهم ارزش نمیده هی به خانوادم فش میده میگم من به محبتت احتیاج دارم میگه برو هز یکی دیگه محبت ببین تورو هدا کمکم کنید خیلی بهم فش میده خیلی

    2. عزیزم کاملا درک میکنم زندگی با همچنین مردی بسیار آزار دهنده هست و برای بچه ها هم بدتر
      چرا خودتون و بچه ها رو آزار میدید؟ چرا جدا نمیشید؟

    3. من یکم حق میدم به همسرتون شما تو موقعیتی ک خانواده خودتون هستن بهترین شکل رفتار می کنید و انتظار دارید اونم درکتون کن ولی وقتی شما باید موقعیت اون درک کنید اصلا مهم نیست براتون

  29. سلام من پنج ماهه عقد کردیم نامزدیم همه حرفامونو اول زده بودیم ک من رفت امد رودوس دارم و شوهرم درون گراس و گفت کنار میام با این قضیه و قبلا یه نامزدی داشتن و طلاق ختم شده و باهم حرف زدیم و من قبول کردیم همو تو عید خاله همسرم از تهران اومدن زنجان خونه خانواده همسرم و گفتن ک بریم شمال و پدر من تو بله برون گفته قرار کرده ک مسافرت تو نامزدی اجازه نمیده و قبول کردن . قضیه شمال پیش اومد ب همسرم گفتم پدرم اجازه نمیده ولی بازم میخای اجازه بگیری بگیر ولی فک نکنم بزارن به مادرم زنگ زد و پدرم خاب بود مادرم گفت ک اجازه بدین پدرش بیدار بشه ببینم اجازه میده ولی فک نکنم چون خاهر بزرگترمم نزاشته بودن بره بعد شوهرم برگشت یهونمیدونم چش شد ب مامانم گف از لحنت مشخصه تو دلت نمیخاد بریم اگ نزارین باهم بریم شمال منم از فردا هرجا خاستین برین منم نمیام خلاصع رفتیم پیش مشاور ک به هیچ دردی نخورد فقط گفت ک نه نمیشه ک رفت امد نکنین و فلان منم از اول گفته بودم ک ب رفت امد کردن با فامیلا دوست دارم و تو این پنج ماه از فامیلای شوهرم کسیرو ندیدم فقط خالش ک از تهران اومده بودن فقط بعد من چون لاغر کردم شکمم ترک داره و یکمم شل شده همسرم دید و گفت ک من چندشم میشع ازین ک شکمت ترک داره شله دوس ندارم احساس میکنم کلک زدین بهم از اولش نگفتین والا ما نمیدونستیم این قضیه انقد مهم باشه چون خواهرمم اینجور بود و الان ب خوبی دارن زندگی میکنن هیچ مشکل ام ندارن میگه ک احساس میکنم بهم کلک زدین من از اول روراست اومدم اگ طلاقمو نمیگفتم بعدا میفهمیدین چیکار میکردین بهم کلک زدین و میبینع ناراحت میشمخودشم پشیمون میشه از گفتنش ولی وقتی باز حوصلع نداره و ناراحته میگه چیزای منفی میاد تو سرم یادم میوفته این چیزا شکمتو قضیه شمالو وام و این چیزا تو عید میرفتن شمال ما رفتیم پیش مشاور ک گفتم خانواده فامیلا دعوت کردن چون تازه عروس دومادیم همه چشمشون به ماست یبار نیاد بگیم کار داره دوبار بگیم کار داره همیشع ک نمیشه اونموقغ فامیلا میگن بابا اصلا ادم نیس و مارو خانوادشو ادم حساب نمیکنه نمیشمره خلاصع رفتیم مشاور گفتم سیزدع بدر دعوت کردن باغ این نمیاد و مشاور باهاش حرف زد و همسر گفت ک میشع این سری نیام از سری بعد بیام گفتم نه الان سیزده بدره دیگه ن بعدا ک بعد اومد و تموم شد رف خونمونم میومد اومدیم رسیدیم ب وام ازدواج بابام ب دامادمون گف ثبت نام کن شوهرمم بهش برخورد ک چرا وام ازدواج زنمو فلانی ثبت کنه چرا ب من نگفتن اخه انقد خشک برخورد داره دیگه ادم نمیدونع بهش چیزی بگه نگه گرم نمیگیره مامانم بابام کاری ندارن بهش و تو اون ازدواج قبلی همسرم وام گرفته و الان دیگه نمیدن بهش ب من صد میلیون میدن و بخاطر جانبازی بابام صد میلیون دیگه ام میدن ینی دویست میلیون میشه ما بین خودمون حرف زدیم ک همسرم ضامن بشع و صد بدیم بهش نصف نصف بعد داداش همسرم تو بانک میشد اون باعث شد نوبت وام ما جلو بیوفته و برا ضامن زیاد سخت نگیرن . ب بابام گفتیم ک اینجور نصف نصف کنیم هم اون پول بیاد دستش هم ما . بابا راضی نشد ولی بخاطر من گفت باشع ولی میترسم ب خودم نرسه هشتاد میدم ۱۲۰بمونه برا خودم حتی تو تلفن با همسرم حرف زد گفت ک چیکار میکنین اگ نصف میدین من ضامن بشم و توقع ندارم از شما ک زیاد بدین همون با صدتومن تمومش کنین بابامم اولش گف صد میدم ولی قصدم این بود ک هشتاد تو بقیش برامن اگ برامن با صد تموم شد بقیشم میدم ب تو بازم توکل ب خدا . هشتاد ریختیم همسرم طوفانی شد مگ نگفتین نصف نصف فلان همش ام بین ما دوتا بودا اصلا ب خانوادم چیزی نمیگفت حرفی نمیزد ب من میگفت منم نقل قول میکردم ب خانوادم و ننیومد خونمون میگف از بابات متنفرم منم اینو نگفتم ب مامانم ولی مامانم از گوشیم خونده بود من نفهمیدم گف بابات بهم کلک زده پول نداده هرجوربش میگم بابا فرداکم اورد تو میخای بهش پول بدی اصلا قانع نمیشه نمیدونم از بابات از فامیلاش بدم میاد خونتون نمیام فلان رفتیم مشاور گف ادامه ندین شما ولی اومدیم خونه ما مامانم خیلی خوب حرف میزنه راجب این چیزا قشنگ ادمو قانع میکنه میگه شما همو دوست داشته باشین هیچ کس نمیتونه شمارو از هم بگیرع و فلان بالاهرع راضیش کرد ک تموم کنه خودشم گفت میخام از اول شروع کنم منم خوشحال شدم ولی باز ناراحت شدنی همه اتفاقات رو عین زنا میاره جلو چشش شمال وام شکمت کلک فلان نمیدونم دیگه چیکار کنم ما باهم خوبیم ولی تو این قضایا مشکل داریم خانوادم میگه این از الان داره نارو میزاره کنار رفتی خونش اونموقع تورم نمیزاره بیای خونه ما ژا مهمونی و جمعع میرفتیم باغ نیومد گفت حوصلع ندارم صب میرفتیم بعدظهر گف برم با دوستم بیرون گفتم با من حوصله نداشتی با دوستتم حوصله نداشته باش بهم برخورد با من نیومد ولی دوستشو ترجیح داد ب من بعدگف شام میای خونمون گفتم ن ممکنه تا شب باغ باشیم بمونه فردا گفت ن جشن گرفتن برا روز پختر فلان گفتم باشه بیا دنبالم گف بابات نمیتونه تا فلان جا بیاد گفتم نه شوهرمی تو بیا اومد بعد همه ام نشستن تو حیاط خ.نه باغ اومد تا دم در گفتم بیا تو ب من حرص کرد دستشومحکم کوبید ب فرمون گفت نمیام نمیای برم گفتم زشته بیا ی سلام بده بد بریم گف نه ک نه مامانم اومدپیشوازش گف بیا ب مامانمم صداشو بلند کرد ک چ لزومی داره بیام مامانم میگه انگار میخاد مثلا باباتو خراب کنه پیش فامیلا ب فامیلاام میگه برن گمشن فلان شن عصبی بودنی نمیدونه چی میگه ولی جوابشو ندی اروم میشه مامانمم بخاطر اون ناراحت بود رفتیم توراه دیدم عصبیه هیچی نگفتم خودشم گف میخاستم غر بزنم ولی نزدم ناراحت نشی رفتیم مهمونی خوش گذروندین اومدم خونه دیدم مامان ناراحته اومدم ب ابجیش پیام دادم ک اینجور شدع قضیع اینه از اولش گفتم مامانم میگه اینجور کنه فایده نداره این زندگی فلانه واقعا نمیدونم چیکار کنم دارمدیوانه میشم کمک کنین خواهش میکنم 😖😭😭😭😭

    1. سلام

      به نظرم به صلاح نیست این مسائل پشت گوش انداخته بشه. در ضمن دوستان داستان این خانم یه خوبی نشون میده که اوایل ازدواج چظور مسائل پیش پا افتاده میتونه چه سو تفاهماتی که به وجود نیاره………………………………………………………………………………..

    2. با این چیزایی ک گفتین به نظرم لیاقت شمارو نداره و همین الان تمومش کنید به نفع شما هست..

    3. ببین عزیزم منم مشکلات توروداشتم تحمل کردم درست نشد الان ۴ ساله عروسی کردم یه پسرهم دارم شوهرم سالی یکباربزورمیبرتم خونه مامانم بنظرم جداشو خیلی بهتره

    4. اشتباه نکنید و تموم کنید اینجور آدما درست که نمیشن روز به روز بدتر هم میشن

    5. من الان 20ساله گرفتارم یعنی با هر بد رفتاری هم من و هم خانواده ام بخشیدیمش ولی اشتباهه اگر عقل الآنم مال اون موقع بود یک ثانیه تحمل نمی کردم اصلا نمی توانم نگاهش کنم آنقدر ازش بدم میاد همیشه آبروی من و خانواده ام رو می بره ازش متنفرم

  30. هرچی به خانواده زنم احترام گذاشتم
    زنم بیشتر به مادرم و خانوادم بی حرمتی کرد
    تا جایی که حالم از خودش و خونوادش به هم میخوره
    ازشون متنفرم
    هرکاری با من کرد برادرش و پدرش هم توی همون موقعیت قرار بگیرن تا ببینه چقدر منو خورد کرده

  31. سلام وقت بخیر
    من شوهرم از آن مردهایی است که تا کم بیارد یا من باب میلش رفتار نکنم تلافی اش راسر خانواده ام با بداخلاقی وبی احترامی در میارد ودر مقابل خانواده اش برعکس انواع بی احترامی وحتی حقش رابخورند هیچی نمی گد وبرادر شوهرم هم در مقابلش خودش رابه آن در میزند وتمام کارهای پدر ومادرش گردن ماست
    تاهم حرف میزنم میگد آن نمی کند وظیفه من است وبه توربطی ندارد یا تلافی اش راسر خانواده ام در میارد
    خواهرش هم مدام طرف برادر کوچکتر رامیگرند که جانی ندارد و بادوتابچه سختش است کار کند
    من هم دوتابچه کوچک دارم تقریبا از لحاظ سنی برابرند

    1. با سلام /
      بهتره توی این موقعیت ها بزاری سنگینی اضافه باری خانوادش خودش بدوش بکشه . لازم نیست شما در مورد خانوادش شما چیزی یاد آوری کنید.

      1. منم همین مشکل دارم. دخالت نکنیم و به روی خودمون نیاریم تمام توجه و احترامش واسه اوناست کم محلی و توهین و بی احترامیش واسه ما. تا جایی که بخواد مادرش برای همه زندگیمون تصمیم بگیره

        1. سلام
          قطعا برای این موضوع باید یه فکری بکنید تا انقدر اذیت نشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

براي تماس با مشاور کليک کنيد!

اینستاگرام

مشاهده

برای طرح سوالات خود ما را در اینستاگرام دنبال کنید

واتس اپ

شروع گفتگو

مشاوره برای هموطنان خارج از کشور